السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

252

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

مىدارد ، آنها گفتند : پس چاره چيست ؟ لاوى گفت : برخيزيد و غسل كنيد و نماز جماعت بخوانيم و به درگاه خدا تضرّع كنيم تا اين امر را از پيامبر خود مخفى سازد كه همانا او بخشنده و بزرگوار است ، پس غسل كردند و اين امر سنّت ابراهيم و اسحاق و يعقوب بود كه آنها نماز جماعت بجا نمىآوردند مگر در حالى كه يازده مرد باشند كه يكى امام جماعت شده و ده نفر ديگر به او اقتداء كنند ، آنها گفتند چه كنيم كه امام جماعت نداريم ؟ لاوى گفت : ما خدا را امام خود قرار مىدهيم ، آنگاه نماز خواندند و گريه و زارى كردند و گفتند : پروردگارا اين امر را مخفى ساز . وقتى به نزد يعقوب آمدند و اظهار كردند ، گرگ يوسف را خورده است ، يعقوب گفت : اين چگونه گرگى بوده كه يوسف را خورده امّا پيراهن او را سالم گذاشته و پاره نكرده ؟ ! به هر حال كاروان يوسف را به مصر برد و عزيز مصر او را خريدارى كرد و به همسرش سفارش كرد كه جايگاه او را نيكو بدارد و چون فرزندى نداشتند او را بسيار عزيز داشته و به نيكى نزد خود پروريدند ، امّا وقتى به سنّ جوانى و رشد رسيد به علّت جمال بىمثالش همسر عزيز ، فريفتهء او شد و هيچ زنى به او نمىنگريست جز اينكه به او علاقه‌مند مىشد و هيچ مردى نبود كه جمال او نستايد و او را دوست ندارد و صورت او مانند ماه شب چهارده مىدرخشيد . در نتيجه روز به روز همسر عزيز مصر به او بيشتر عشق مىورزيد تا آنجا كه دل و دين از دست داد و درهاى سرا را بست و خود را به يوسف عرضه نمود ، ليكن يوسف به واسطهء علم و عصمتى كه از جانب پروردگارش به او عطا شده بود ، نفس خود را حفظ نمود ، گفته شده يوسف در آن حال يعقوب را در آستانهء در مشاهده نمود كه انگشت به دهان مىگزد و مىگويد : اى يوسف نام تو در آسمان ، در ميان انبياء مكتوب شده و تو مىخواهى در روى زمين مرتكب زنا شوى ؟ بدان كه اين عمل خطا و تجاوز است و در اين رابطه آيه كريمهء قرآن مىفرمايد : وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ [ 1 ] . از امام صادق ( ع ) نقل شده : وقتى كه زليخا قصد يوسف نمود ، برخاست و پارچه‌اى

--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 24 .